حرفی از جنگ تحمیلی
مصاحبه از : بابک دولتی
یادداشت:
مصاحبه ای انجام داده ایم که در نوع خود دیدنی ست.
نوعی مصاحبه ی گروهی که موضوع محوری آن جنگ تحمیلی و فضای دفاع مقدس است.
مصاحبه شونده ها یعنی کسانی که مخاطب پرسش های ما هستند همه اهل هنر هستند و هنر اصلی آنان شعر است که برای بالیدن و اعتلای این موهبت ذاتی در انجمنی با عنوان "انجمن ادبی مهر"گرد هم آمده اند.
مصاحبه را با هم می خوانیم.
س:صدام را چگونه محاکمه می کنی؟
اکرم محبی-شاعر: خانه ای در حلبچه برایش می ساختم و هر روز او را مجبور می کردم تا برود از بازار نان و ماست بخرد و در میدان شهر ناهار بخورد و شبها بیدارش می کردم تا ضجه های شهیدان حلبچه را نشنود و بتواند بدون خواب کمی آرامتر زندگی کند.
س: چقدر دلتان به حال آسمان می سوزد وقتی حکومت نظامی هواپیماهاست؟
بر فراز شهری که خوشه های انگورش تا همیشه بوی بمبهای خوشه ای می دهد؟
هادی حدادیان- دانشجو:
وقتی که جنگ می شود حتی گنجشکهای کوچه هم وضو گرفته اند ، وقت جنگ حتی قفسها هم دوست دارند پر بکشند اگر چه فرمولهای شیمیایی هیچ وقت تبدیل فلز به آسمان را قبول ندارند
س: تفاوت قبله ی یک عاشق ایرانی با یک عاشق عراقی در چیست؟
ج :عاشق ایرانی هرگز به قطب نما اعتقاد ندارد.وقتی تصمیم می گیرد نماز بخواند کسی چه می داند شاید حی علی الصلاه جبهه دستور آتش فرمانده باشد.
س: حاضری پدرت را با قبولی در دانشگاه عوض کنی؟
لیلا احمدی – شاعر- دیپلم : هرگز! همه ی آنها که پدرشان را داده اند
س: رابطه ی جنگ و مرز ها و شعر؟
مریم رحمانی- دانشجو- شاعر:
شاعری که واژه هایش را گلوله می کند همیشه در جنگ است و تمام مرزها به استقبالش می آیند. کدام مرز می تواند سرزمین تفنگی نباشد که درد ها را شلیک می کند. آرش کمانگیر مرزی ست که تمام مرزها از آن عبور می کنند تا فاتح شوند.
س:پلاک؟
ج: وقتی تمام نامها با دو هجا تلفظ می شوند و هر چهره ای از پشت تپه ی غبار گرفته رنگ دو هجای خونی ست ، وقتی هر نارنجک با دو هجا پرتاب می شود و آخرین فریادها دو هجایی ست، کدام پلاک می تواند "ا..." نباشد.
س: با شنیدن جمله ی "از حسین تا حسین" یاد چه می افتی؟
وجیهه ابراهیمی – دیپلمه – شاعر:
یک مسیر پر از شهادت از حسین بن علی تا حسین فهمیده. یک مسیر تازه برای ایثار، حرفی برای گفتن وقتی همه فکر می کنند چیزی برای گفتن نداری. انتخاب عاشقانه ی یک لبخند، اصالت خون در عاشقانگی
س: ساعت مرگ ؟
زهرا جوان – فوق دیپلم زبان انگلیسی – شاعر:
لحظه ای ناشناس است. لحظه ای که انسان خودش است و تمام صورتک ها کنار می روند ساعتی که تمام زیبایی زندگی را در آن می فهمی و شاد ای کاش...
و در ساعت مرگ هر کس خودش است اگر زیبا زندگی کرده باشد با آرامش خواهد رفت و اگر نه با ترس و وحشت. اگر روحی زیبا داشته باشی ساعت مرگ خدایی ترین لحظه برای توست و اگر زشت زندگی کرده باشی وحشتناک ترین لحظه.
س: ساعت مرگ؟
مریم ویسی – شاعر: ساعت مرگ هیچ کس باتری ندارد!
س: دمای جنگ سرد بیشتره یا جنگ گرم؟
ج: ذهنم هنوز گرم نشده
س: سیم خاردار؟
ظریفه رحمتی – شاعر:
وقتی تکه ای از پیراهن یک کودک معصوم سیم خاردارها را تزیین می کند چه فرقی می کند آن تکه پارچه ساخته ی یک کارخانه ی عراقی باشد یا ایرانی. اما سیم خاردار می خراشد و اینجاست که کارخانه ای آن سوی اروند گناه را به پای مواد اولیه ی خود می اندازد
س: روز اول جنگ؟
سعیده ترکمان : پرنده بی خبر بود درخت ها و خزه ها هم بی خبر بودند فقط آدم می دانست که دشمنش آدم است. شاید روز اول جنگ همین امروز است
س:اگر شرایط بحران پیش بیاید شما یکی چه می کنی؟
اشکان رضایی- دانشجو-شاعر:
خونسردی خود را حفظ می کنم تا شرایط بحرانی تر نشود. بحران را انگشتان ما و ماشه های دشمن می آفرینند. و کسی که پایان بحران را رقم می زند من نیستم قلب سوراخ مادریست که مرده است و بغض نترکیده ای هنوز گلویش را می فشارد؛ تا پسرش روزی بفهمد که بحران را انگشت من و ماشه ی دشمن رقم می زند و حالا اشاره ی انگشت من رو به توست.
س: مبارزه تا کی؟
آناهیتا آریایی نژاد-کارشناس مترجمی زبان انگلیسی:
تمام زندگی از آغاز تا انتها یک مبارزه است و شیرین ترین رشادتها مبارزه از برای وطن است چرا که بدون سرزمین هویتی در بین نخواهد بود. ارنست همینگوی در جایی نوشته:
"دنیا جای زیبایی ست و ارزش مبارزه کردن را دارد " که من بیشتر با قسمت دومش موافقم. آنچه که یک جنگ را مقدس می سازد اندیشه ی نیک در مبارزه است. به قول نیچه فیلسوف آلمانی:" مهم جاودانه زیستن نیست مهم جاودانه در خطر زیستن است".
پس مبارزه تا همیشه چرا که انسان باید به سان رود در حرکت باشد. انسان بدون مبارزه چون مرده ای متحرک است. جنگ برای دفاع از مرز و بوم بهترین مبارزه هاست
س: اگر هشت سال جنگ بیست سال می شد چه می شد؟
محمد رسول بهمنی – دانشجو- شاعر:
مگر جنگ تمام شده؟ گازهای خردل، هنوز در خاکریز حنجره ی پدرم پیمان صلح را امضا نکرده اند! جنگ خود آغاز می شود اما پایانش...
س:خون،خانه،خدا؟
مرضیه نجفی-دانشجو- شاعر:
گلوله ای مسلمان و این پرسش که "مرگ یا اسارت؟"/معاشقه ی خون و گلوله/ و سربازی که وطن را می فهمید./ خونی که خانه را رنگ می زند/و خدایی که حرمت خانه را بیشتر از حرمت خون عاشق است
س:دوران جنگ تحمیلی چه می کردید؟
توران شیرزادی-شاعر:
محصل بودم. دوران نوجوانی من همزمان بود با بوی باروت ،موشک باران و رشادت مردهای میدان. صفهای شلوغ نفت و من شال و کلاه می بافتم برای کسانی که با خون گرم شده بودند و با عشق نفس می کشیدند. اشکهای مادران عاطفه ی مرا بیدار می کرد. من کاری نکردم. آنها مرا رشد دادند. کار را آنها انجام دادند و من توانستم عشق را با بوی باروت تجربه کنم
س: در آسمان میگ ها پرواز یک کبوتر را چگونه می بینی؟
ماندانا گرشاسبی-شاعر:
میگ ها یا سقوط می کنند یا بمب می اندازند ولی ماندگار نیستند اما کبوتر ها تا آسمانی مثل آسمان آبی ایران سراغ دارند پر می زنند
س: بمب عمل نکرده؟
ج: صورت شیطانی ست که شاید قلبش را به خدا داده باشد. به همین دلیل است که عمل نمی کند، کودکانی را دیده ام با بدن های پاره،مردان و زنانی را زخمی و نیم مرده بعد از بمبی که عمل کرده بود در حالی که هیچ گناهی نداشتند جز...
س: چه ذهنیتی از اسارت داری؟
سحر الماسی- دانشجو- شاعر:
دو نوع اسارت داریم تا ببینیم منظور کدام اسارت است. شاید آسمان برایم دلتنگ شود اما نمی گذارم دلتنگی ام دیوار ببافد
س: لحافی بدوز از گاز خردل؟
سعید سلیمی – لحاف دوز- شاعر:
گرد و خاک پنبه های خردل سالهاست که در گلوی عزیزان ما مانده است. چه چشم های نازنینی که لحاف گاز خردل را بر سر کشیده اند. خدا می داند که دیگر لحاف گاز خردل را نمی خواهم پتوی صلح کافی ست
س: اگر گلوله ها شعور داشتند؟
طاهره – شاعر:
به شانه هایی ایمان می آوردند که از چشمانم گذشت/ قطرات خونم/شمشیر می شوند/ تا دستهایی را بفهمند/ که فهمیده را از تانک ها بر می دارد/ و روی شانه هایم یم گذارد/ اسلحه را از پلاک پر کن/ قلب ها حرمت نمی شکنند
س:اگر راننده ی یک میگ عراقی بودی، هواپیمایت را زده بودند و با چتر نجات در حال سقوط بودی به چه فکر می کردی؟
فرزانه پورچی-شاعر: در حال سقوط به مسیرم فکر می کردم که آیا راه را درست آمده ام و آیا راهم ارزش کشته شدن را داشت یا خیر
س: اگر گلوله ها شعور داشتند؟
سودابه صادقی – شاعر:
من از گلوله ای سقوط می کنم که...
فکر می کنم نبض تمام دیوارها را از دروازه ای شنیده ام/
که یادشان رفته مقدس اند/
آیا بیت الحب بر سینه ی شارون می رقصید/
یا قمقمه ای که عطش شنزار بود/
من فکر می کنم می شود/
خون ریخته ی بلوط ها را/
از رودخانه ای گرفت/
برای چفیه ای هر بهار...
که ماهی گلی کم می آورد...
گلوله ها اگر شعور داشتند/
با دوستت دارم تو
زن می شدند...
و بر گونه ی بنفشه ای غلط می خوردند/
که عطر تو را پوشیده بود/
سایه ات را از آغوشم بردار/
گریه ی خون/
همیشه از مرده ی پرنده نیست/
وقتی تو مرا به قهوه ای تلخ مهمان نمی کنی

امشب جهان در صورتت جان می سپارد
آیینه ای در سرنوشتت دست دارد
تصویری از یک سنگ بر پیشانی نور
شب را میان جانمازت می گذارد
گاهی صدای روشنی از جنس باران
دلشوره های ساده ات را می شمارد
باید در آغوشت سحر شد تا که شاید
از گونه های شب زنی تنها ببارد
سر می گذارد رازقی بر شانه هایت
شاید پناه دیگری جز تو ندارد
****
بغض یک زن و جهان روی شانه های شهر
در اتاقی از سکوت هق هق صدای شهر
گندمی پریده رنگ در خیال شعر من
نان خالی و غروب سفره ای برای شهر
این شبانه باز هم وحشی ترانه هاست
گوش کن به نغمه ام مرد آشنای شهر
سهم عاشقانه ام غربت ستاره ایست
گم شده بدون حرف پشت ماجرای شهر
روی پوست غروب دست می کشم ببین
عاشقانه می شود باز هم هوای شهر
دو غزل از : اکرم محبی

لبخند به جا مانده در استخوانهای پوسیده
بگویی لبخند و خاکسترم را در باد می ریزم
و دنبال خودم راه نمی افتم
هر جا می خواهی مرا ببر
از مزارم گلسرخی پرتاب می شوم
- دوستت دارم کفن معطر من است-
چه کسی جز تو آن را به سینه می زند؟
دف بزن!
رستاخیز قلبی زنانه ، جسد ام بر می خیزد
وقت کم است
شمال و جنوب زمین به هم رسیده است
دریاها روی اسکله های استخوان و لبخند ایستاده اند
عقربه های 6 تا 8 صبح
مخالف امواج جهان می چرخد
و از تن ام می ریزد
فرقی نمی کند دو ساعت راه را چند هزار ساله طی کنی
وقتی "صبح ها "بوی عشق و کافور می دهد
مریم رحمانی

کت و شلوار و کراوات، تنی معمولی
کفش، جوراب، کمی عطر،منی معمولی
نیمکت،پارک،هواخوب،عجب منظره ای
ناگهان مثل فرشته ست زنی معمولی
وای خانم تو هم انگار کمی تنهایی
تلفن؟ چشم و عاشق شدنی معمولی
مثل این است که ما نیمه ی سیبیم ببین
جای ما نیست عزیزم وطنی معمولی
نیمکت، پارک،هواخوب،عجب منظره ای
آن طرف تر دو جسد در کفنی معمولی
بابک سلیم ساسانی

ایستاده ام،از حجم سیلی هایت نمی گریزم
خنده ات مسمومم نمی کند
ایستاده ام
تا تمام پادزهرهای دنیا را روی لبهایت
امتحان کنم.
خارها را یک رشته می بینم
این بار ایستاده ام
تا هر چه دلم می خواهد بکارم
و نترسم چه سبز می شود
روح انگیز امیری

در بستری از آینه پیدا شده ام
آغوش تمام شاپرکها شده ام
یک قطره ی تازه در تن من جاری ست
آمیزه ی دلتنگی و دریا شده ام
یک زن نفس ترانه ها را می برد
آواز پرنده های دنیا شده ام
آدم غم تلخی ست ، غم انگیز ترم
افتاده ام از بهشت، حوا شده ام
در طالع من کسی به جز آینه نیست
معشوقه ی یک همیشه تنها شده ام
اکرم محبی
